زیر لحاف پشمی سرد بود

 صدای خوردن یک چیز فلزی به زمین منو صد بار از خواب پروند .

لحاف پشمی خاکستری گرمم نمیکرد.

دستهای استخونی مردی

 که از روی زمین بلندم میکرد میلرزید .

 آسمون گل انداخته بود .

کفشهاتو که دیدم فهمیدم برای بردن من اومدی...

سرما یک کابوسه

 من خداحافظی رو ترجیح میدم .

باید بیشتر شبیه یک خواب باشه تا بشه فراموشش کرد .