76 من + 21 ...
زیر لحاف پشمی سرد بود
صدای خوردن یک چیز فلزی به زمین منو صد بار از خواب پروند .
لحاف پشمی خاکستری گرمم نمیکرد.
دستهای استخونی مردی
که از روی زمین بلندم میکرد میلرزید .
آسمون گل انداخته بود .
کفشهاتو که دیدم فهمیدم برای بردن من اومدی...
سرما یک کابوسه
من خداحافظی رو ترجیح میدم .
باید بیشتر شبیه یک خواب باشه تا بشه فراموشش کرد .
+ نوشته شده در ساعت توسط غار شماره ی n ام
|