160
بزرگ تر از آن بودی که به چشم های سیاه من نیایی
و موهای من زیادی پر کلاغی بود
که روی گیس های طلای شهزاده را کم کند!
این شد
که وجود زیادی شرقی من
گیر کرد بین دو کوبه ی در و له شد...
159
بی قند
دو تا کتاب قطور خوش رنگ و قدیمی
"الهه ی نار" بنان
قلیان
و تمام رویاهایی که حقیقی میشوند!
158
ماتم برد...
چشم هات برق می زد
ناله ای چندش آور به گوش های داغم خورد
و من
تا خود صبح
بالای دیوار راه رفتم!
157
هرزه تر از آنم
که بی خودی به وجودت بیایم
و بروم...
مطمئن باش اتراق می کنم!!
156
روی پاتیناژ دست هایت با مرگ برقصم
و کفش های پاشنه ی بلند قرمز و دکلته ی مشکی م را بپوشم
و جلوی نگاه تو
دست در دست مرگ قدم بزنم!
155
دست هایم را نمی دیدی که آشکارا می لرزید
چشم هایم را که خیس می شد
تنم را که می مرد
تو فقط
موهای بور شهزاده جلوی چشمانت بود...
154
که ذهنم پشت دریاهای چشم هات ماسیده
و روز به روز
محدوده ی کپک زده اش فراخ تر می رود...
153
که درست این ملکه ی فرتوت را دید بزند...
هیچکس
زیر این خروار لباس های زینتی و آرایش مو و نمی دانم چه
حرمسراهای فرمانروا را نمی بیند!
152
یقین کردم که آدم ها
مشتی عروسک کوکی بی مصرفند
که فقط شکمشان را پر می کنند تا تلف شوند
و بترکند...
151
چقدر جز می زدم که شب تولدت آرزوها برآورده اند؟
حالا شب تولدت شده
و نمی دانم کدام آرزو را می خواهی
و یا اصلا
حرف من یادت مانده !!
شرافتت را کجا جا گذاشتی فرمانروای شریف...
150
اگر فقط به من یک چهار دیواری بدهند
که کاغذ داشته باشد
و قلم
همین الان از زندگی همه تان گم شوم بیرون و خلاص...
149
چیزهایی می خواهد که از توان تو خارج است
و تو دلت چیزهایی میخواهد
که من دارم!
و این فرق بزرگ من و توست نازنینم...
148
لب هایم را قفل می کنم تا لال شوند
پاهایم را می شکنم تا دیگر به طرفت جذب نشوند
روح را ........
تو بگو
با این یکی چه کنم؟
147
و بلند بلند آرزویت را توی گوش هایم میخوانی
لبخند میزنی
و بعد
چشم هایت را سراسیمه باز میکنی
انگار
میخواهی مطمئن شوی شهزاده فقط توی خیالت بوده...
146
و تو
دست هایت را سریع می گذاری توی جیب هایت
و می روی...
145
دو چیز بیشتر از همه بهم می ریزدم:
اول. گذشته های ت//خ....ماتیک!
دوم. روزهای قبل از این گذشته های ت//خ...ماتیک!!!
خوب
حرف هست دیگر....
144
همونی که جون به سگ نمی داد
همونی که...
برگشتم!!!!!!
از خیر بهشت و آمرزشت هم گذشتم....
هی با توام بالا سری!
143
گنجیشک پَر
غزل پَر
غزل که پَر نداره خودش خبر نداره
غزل که پَر دار شد خودش خبر دار شد...
غزل پُر
غزل مــــُـــــرد!
142
همون روزی باشه که دیگه از خواب بیدار نشم
شاید بتونم بپرم
شاید شد
شاید...
تو روح هر چی شاید و اما و اگره
گم شو!
141
حالت تهوع دارم
حالت تهوع دارم
.
.
میخوام فقط رو تو بالا بیارم کجایی پس؟
140
من همه ی همه ی زورمو زدم که تو بمونی
اما "تو" ی آشغال فرار کردی
در رفتی
یعنی من ِ آشغال تا این حد بوی گندم همه جا رو گرفته بود؟
139
برای کسی زندگی می کنی که دوستت ندارد
و من برای تو...
و دیگری برای من که تو را...
و حتما دو نفر دیگر هم سر و ته این زنجیره اند
و ما
تکراریم!
138
توی گوش هایم می پیچد و از آنجا چرخ میزند
قاطی می شود
با همه ی خاطره های پسماند
و ریز می شود!
من هم
محکم می زنم پس گردن خودم
که یعنی مثل آدم سر جایت بنشین و چایت را بخور!!!
137
دست هایم بپوسد و جذام بدنم را بگیرد
و یا حتی قرنیه هام آب شود
تا شوم
خم شوم
چه توفیری به حال تو دارد که مدام دم از آدمیت می زنی؟؟
P.S: هان؟
136
همه لابه لای شاخه ها گیر کردند!
- البته بگویم که من داوطلب شدم برای هم نشینی با درخت ها-
و تو
از آن پایین
اشک می ریزی هنوز...
135
هر روز هزار بار
چشم هایم را در می آورم
و خودم را فحش باران می کنم و تلخی زننده شان را
می بویم...
134
به قدری روحم را شکنجه می دهد
که ناحن کشید پنجاه نفر
همزمان
روی تخته سیاه!
133
I know i'm not living
Hello
I'm still here
P.S: هر کس به طریقی دل ما می شکند...