یک روز

وقتی دست هایم خونی شد

تو را آزاد می کنم!

همان لحظه هاست که تو بال بال می زنی

و من از این پایین تر ها

می بینمت!

می خواهم کمکی بکنم به روزهایت

شاید دوزخ هم بد نباشد

فرمانروا...