96 من + 21 ...
یک روز
وقتی دست هایم خونی شد
تو را آزاد می کنم!
همان لحظه هاست که تو بال بال می زنی
و من از این پایین تر ها
می بینمت!
می خواهم کمکی بکنم به روزهایت
شاید دوزخ هم بد نباشد
فرمانروا...
+ نوشته شده در ساعت توسط غار شماره ی n ام